با مويي و مياني
با من كه در كناره نشسته اي
با من كه ريختگي ابر از سر و رويم مي ريزد
در شبي كه ماه را ريخته در گودي خيابان
با اشاره ي نزديك به آب مي خورم
ماه با هزار حلقه از خيال خيابان ناپديد مي شود
باد حلقه ها را به گردنت مي آويزد
حبابها حلقه مي بندند
رو را كه برمي گردانم
در راه راه پيراهنت باد هم بند آمده است
چيزي در چشمهاي من حلقه مي زند
حالا نه تو مو مي بيني و نه من
رو را كه بر مي گردانم از ماه
ماهي در اعماق هفت توي آسمان
افتاده در گودي چشمهاي تو
من سكه ي يك ماه شده ام
اينجاست كه تو مو مي بيني و من ...
دستهايت را در گردن من حلقه نكن
ماه در گودي خيابان به لجن نشسته است
تا صبح
بادهاي بند آمده در راه راه پيراهنت مو ميائيش مي كنند
راه كه بيفتيم
چند قدم آنطرفتر
حوصله ي سياه خيابان هم
سر
مي رود
در هر قدمت هزار سر باخته ايم
تا خانه ي ما آمدنت خود لطفيست
هر چند تو را به زحمت انداخته ايم
در اين شهري كه پيدا نيست دردي
تو اي همزاد خوب مهربانم
سرافرازم نمودي ٬لطف كردي
بهاري كو ٬سياهي بخت خاك است
گلوي رود خشك و زخم ناك است
تمام ابرها آتش گرفتند
زمين از داغ باران سينه چاك است
ده لاي نوقل ده مت قه ن تام نه يري
ده په ي جا م چيه مت جه م جام نه يري
ده وه ختيگه وو چيه مت گل دايه ده ريا
ده وينه ي زولف خوه ت ئارام نه يري
******************************
جماني ده م دلم هوري مه ته ل كرد
شه راوي ليوي تو شين عه سه ل كرد
شه راوه ي زولف تو سا خس ده عاله م
دوبه يتي ليو تو سوري غه زه ل كرد
******************************
خوه زه و به ختي منيشه گول بكردا
خوه زه و يه ي گر غه مت دل ول بكردا
خوه زه و سه وري بياي پا دا بكيشي
گري ته قديرمان ماتل بكردا
****************************
وه شيوي دين" شه مسه" و سوزني دوس
ده شه رم شه و رو مانگ پوشني دوس
ده ساي زولفي سه رو نه ي دار توبا
قه ن ليوي دل قه ن تيوني دوس
...............................
شه وار ئيمان ديارگه چيه م تو
زه مين ها ژير پرچ په رچه م تو
هه ناست بو به هشت لا مه كان دي
خودا ده م نا گه سه نام ده م تو
......................................
عه جو شه رم شرين ها ده شيوه ت
ده نگ ئو م چرين ها ده شيوه ت
ده ئوردي پرچ پيچياگت دياره
ته ماي فه تح الموبينی ها ده شيوه ت
......................................
مانگ هه م چگه ته ك داگه سه جي ٬بيوازی
يه ي خوم بنه ده و دوره خوم ده ر وازی
ئي حال منه و خه لوه ت دلگير شه وه
ته سنيف "تو اي پري كجايي" خوازی
بيا كه عشق زميني نويد مي خواهد
كه پيله كرده دلم آنچه ديد مي خواهد
من از طراوت چشمت به اوج خواهم شد
كوير عشق- نه من- بايزيد مي خواهد
نه٬ رد پاي من از كوچه ي شما رد نيست
مسير داد اناالحق شهيد مي خواهد
خراب چشم تو من٬ چشم حور فردا كور
كه روز واقعه قرني اميد مي خواهد
نگو كه آخر خط است دست بردارم
دلم كسي كه به اينجا رسيد مي خواهد
دلم كه منتظر فرصتي طلايي بود
همينكه كار به اينجا كشيد مي خواهد...
به وزن پلك و نگاهت لب و غزل بر لب
و لب به لب كه رسد- بگذريد-مي خواهد
....
... و دوست بند زبان را به نام شعري بست
كه قفل قافيه آنجا كليد مي خواهد
م زرگانیم بوه س وه عشق خالی
ئگر قه یس بو وه مه جنون له ی لی داشت
م لیوه ی لیو له ی لی خیالی
تو را باعشق و حالت می شناسم
کبوتر گر جه بر تن سر نداری
تو را با زخم بالت می شناسم
و بال ٬بال دلم در هوای تنهایی
دو کاسه بغض و کمی اشک و پای صحبت دل
و پا گرفتن شعری به پای تنهایی
نشسته لرزش تلخی در ارتعاش صدا
بروی زمزمه ی یا خدای تنهایی
چقدر حسرت سهراب رو به هیچستان
نشسته پشت همین ناکجای تنهایی
رسیده ام سر داری پر از تب پوچی
به انعکاس خودم در صدای تنهایی
میانه ی من و امشب چه گیر و داری هست
که هر دو غرق هم و مبتلای تنهایی
کسی به در زد و من در به در شدم از خویش
کسی رسیده سر انتهای تنهایی
ده سیاری شه و وه ریواریم
سه ده نگ جار وه له رزان له رزان
ده گوش کاس شه و
نیشانیل٬ چمان نیشانیل منن
نیه زانم ئه وان م گوم کردنه
یا م خوه م گوم کردمه
چمان قه رت دو عاله م لام دیرن
م وه وه زن چیه ملت شعر ئوشم
چیه ملت چو دو به یتی تام دیرن
خزيده در افقي زرد سوت و كور خيابان
نهاده سر به بيابان ٬به راه دور خيابان
تكيده در تب باران ٬تنيده در تن خورشيد
خمار جرعه ي گامي كمي عبور خيابان
زمين نشانده به خاك سياه گام بلندش
كشيده سرمه ي داغي به چشم نور خيابان
به زير حجم سراب سوار عشق نشسته
هميشه گرم تماشا ولي صبور خيابان
در امتداد نگاهش به شب رسيده نگاهم
كسي نمانده بجز ٬رنج ٬مرگ٬ گور ٬خيابان
هزار فاصله طي شد ٬هزار حوصله سر رفت
رسانده دست تفاهم به دست نور خيابان
مرا با وهم برزخ روبرو کرد
نقاب از صورتم یکباره برداشت
مرا پیش خودم بی آبرو کرد
بزانم چو ده رو به ي ناز له ي لي
يه گي ره م بوته مه جنون يه ي به نامي
چه كه ي وه رد سه ر ناساز له ي لي
زه مين ته م گرت و خه م ،خوه ر بي خه وه ر چگ
ده چه فتي چه رخ چاره م وه رژه چاوي
م خوه م گيانم وه چه و خوه م ديم ده ر چگ
از سمت همین دست دعا خواهم رفت
آنگونه که از شهر خودم دل کندم
دل می کنم از شهر شما خواهم رفت
دم عیسا وه ووای بال ت ئوشن
مه لایک ئه ر وه که س وواده ی به هیشت ده ن
م ئوشم وه چه و کال ت ئوشن
ابتدا در مورد انتخاب نام باوه یال باید عرض کنم باوه یال کوهی است در منطقه شهرستان ایلام بخش چوار که شاعر و عارف نامی غلامرضا ارکوازی در ان منطقه بدنیا آمده و در اکثر شعرهایش از آن نام برده و گاه با او درد دل می کرده است . اینجانب نیز افتخار می کنم که هم ولایتی آن شاعر بزرگ می باشم

