خزيده در افقي زرد سوت و كور خيابان
نهاده سر به بيابان ٬به راه دور خيابان
تكيده در تب باران ٬تنيده در تن خورشيد
خمار جرعه ي گامي كمي عبور خيابان
زمين نشانده به خاك سياه گام بلندش
كشيده سرمه ي داغي به چشم نور خيابان
به زير حجم سراب سوار عشق نشسته
هميشه گرم تماشا ولي صبور خيابان
در امتداد نگاهش به شب رسيده نگاهم
كسي نمانده بجز ٬رنج ٬مرگ٬ گور ٬خيابان
*
هزار فاصله طي شد ٬هزار حوصله سر رفت
رسانده دست تفاهم به دست نور خيابان
******
غزلی قدیمی است اما هیچ وقت نفهمیدم تا چه اندازه شعر است
که این موضوع هم به نقد خوب شما بر می گردد پس منتظرم.
تا كي غم نان سر به راهي بخورم
دلمرده هواي اين نواحي بخورم
تاريكم و بي تب جنون مي سوزم
بايد بروم كه قرص ماهي بخورم
************
آن در* كه شب قدر تو سفتي لو داد
آن حرف قشنگي كه نگفتي لو داد
يك عمر پر از راز كه با من بودي
اين شاعر دست و پا چلفتي لو داد
(در) مروارید
تمام عمر دربست توام من
پری جان دست آدم بی نمک بود
نمک پرورده ی دست توام من
*********
بی پنجره ام کمی هوا می خواهم
ساکن شده ام ٬ بلا ٬ بلا می خواهم
از این همه زن دلم گرفته یک زن
لبریز جسارت حوا می خواهم
از چشم من و اهل زمین خواب افتاد
لب را لب این چشمه ی نوش آوردم
از شوق چشیدن دهنم آب افتاد
كري داود وه ده ورت وه سه لامه ت
وه وايه ت عومرم ئو سه ر چگ وه تالان
منو تو واده مان كه فته و قيامه ت


