خزيده در افقي زرد سوت و كور خيابان
نهاده سر به بيابان ٬به راه دور خيابان
تكيده در تب باران ٬تنيده در تن خورشيد
خمار جرعه ي گامي كمي عبور خيابان
زمين نشانده به خاك سياه گام بلندش
كشيده سرمه ي داغي به چشم نور خيابان
به زير حجم سراب سوار عشق نشسته
هميشه گرم تماشا ولي صبور خيابان
در امتداد نگاهش به شب رسيده نگاهم
كسي نمانده بجز ٬رنج ٬مرگ٬ گور ٬خيابان
*
هزار فاصله طي شد ٬هزار حوصله سر رفت
رسانده دست تفاهم به دست نور خيابان
******
غزلی قدیمی است اما هیچ وقت نفهمیدم تا چه اندازه شعر است
که این موضوع هم به نقد خوب شما بر می گردد پس منتظرم.

باوه یال
|